تبليغاتX
کـــــــــــــــــــــــوه

عزیزم جفا کردی نکردم شکوه گاهی

نه پیمدم به رقمت هیچ راهی‌ (ای دل‌)

عزیزم ‌زه قلب خود بپرس احوال شیدا

که ز او بهتر نمی‌بینم گاهی(عزیز بی‌ دل‌)

عزیزم ووی دوست ووی دوست  وای دوست

ای‌ دل‌ رخی چون لالهٔ شب رنگ داری وای دل‌

عزیزم رخی چون لاله شبرنگ داری

دهانی چون دل من تنگ داری (ای روزگار)

عزیزم به هرکس مهربان باشی‌

وو لیکن داد بما تو مهربانی ننگ داری(ووی دل‌)

عزیزم بدون تو مرا دنیا صفا نیست صفا نیست

دل من با تو جانا بی‌ وفا نیست (ای دوست)

عزیزم من برزخ نگیر زهر جدایی

که این دل‌ با جدای اشنا نیست(ای دل‌)

دانلود


+ نوشته شده توسط یعقوب در شنبه 1389/09/06 و ساعت 10:19 قبل از ظهر |
 

+ نوشته شده توسط بابا لنگ دراز در یکشنبه 1389/06/28 و ساعت 10:28 بعد از ظهر |
راستش چند وقت پیش یه کتاب خوندم که بسیار زیبا بود .هم از نظر داستان و هم از نظر فنی ، رمان در رمان بود یعنی دو داستان در یک رمان که یه جورایی،خیلی جالب به هم ربط داشتند .                 شاهدخت سرزمین ابدیت نوشته ی آرش حجازی ،اگرموفق شدید پیداش کنید حتما بخونیدش چون با جرات می تونم بگم شاهکاره تو انقلاب دنبالش نگردید که نیست.

از متن کتاب:

مگر می شود آدم فقط یک بار عاشق بشود؟عشق ابدی فقط حرف است.پیش می آید که آدم خیلی خاطر کسی را بخواهد.اما همیشه وقتی آدم فکر می کند که دلش سخت پیش کسی گرفتار است،یک دفعه،یک جایی،می بیند که دلش،ته دلش،برای یکی دیگر هم می لرزد .اگر بی وفا باشد،می لغزد و همه ی عمرش عذاب گناه بر دلش می ماند.اگر با وفا باشد دلش را خفه می کند و تا آخر عمر حسرت آن دل لرزه برایش می ماند.هیچ کس حکمتش را نمی داند...حالا با خود آدم است که حسرت را بخواهد یا عذاب گناه .یکی را باید انتخان کند ،فرار ندارد...

راستی حدس بزنید شاهدخت کیست؟

وقتی به آخر داستان رسیدم هم غافلگیر هم شگفت زده شدم فکرشم نمی کردم ...............شاهدخت باشه .

+ نوشته شده توسط بابا لنگ دراز در شنبه 1389/06/27 و ساعت 1:41 قبل از ظهر |
رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب

آب در حوض نبود.

ماهیان می گفتند:

"هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده ی تابستان بود،

پسر روشن آب،لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید، آمد او را به هوا برد که برد.

به دَرک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او،پشت چین های تغافل می زد،چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باد خدا را دیدی، همت کن

و بگو ما هی ها ،حوضشان بی آب است."

باد می رفت به سر وقت چنار .

من به سر وقت خدا می رفتم.

 

سهراب سپهری

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط بابا لنگ دراز در شنبه 1389/06/27 و ساعت 0:59 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM


=

کد آهنگ